خرید بک لینک

درباره سایت

بازی

امکانات وب

امروزتوراه رفت ب پونک برای پخش نذری های قیمه تازه مامانم جریان خواستگاری روبهم گفت چون میخواست مادرپسره نظرشوبگه بعدش ب من بگه.گفت اولش ی خانومه ازمن خوشش اومده وبعدش ب مامان پسره گفته.بعدش مامان پسره ی باراومده مسجدک ببینتم وخییلی خوشش اومده ازمن!البته ب نظرمن اصلامامانی درکارنبودوعلیرضامستقیماباپسره درارتباطه.گف واس ی سازمانی ب نام علی بن موسی الرضاکارمیکنه واین ینی کارمندافاعلیرضای ماس!.اولش ک مامانم گفت هیچ عکس العمی نداشتم چون دلم فشرده وغمگین شدب خاطر علیرضا.بعدش ب این فک کردم ک نوزده سالم شده وعلیرضاخواسته مث مهلاخواستگارداشته باشم.مث پخش کردن فیلم مهلاتوتلویزیون چون منم اینکاروکردم.یامث اون پسردومیه ک ترم اول دنبالم را افتاده بودالبته ب قصددوستی ن خواستگاری واینجوری علیرضابرای خودش رقیب تراشی کرده بود.خب این ی غرورمردونس ولی دل من برای علیرضامیسوخت.شایدم فک میکردمیرم مسجدواس خواستگاروطبق معمول خواست منوب خواستم برسونه.خونه خاله فاطمه ک رسیدیم رفتیم بالا.وسطاش خالم پریسا روصداکرداشپزخونه کلی حرف زدنوپری بهش کمک کردوانگارخیلی صمیمی ان ک واقعنم اینجوری هس.داشتیم خدافظی میکردیم ک مامانم ب همه گف زهرا ی خواستگارداره وهمه لرزیدنوسرشونوانداختن پایین ک خاله فریبام جووشکستوگف حالاازینازیادقراره بیاد واسه زهرا!شایدفهمیدن ک علیرضانیس.خیلی حس بدی بود.موقع پوشیدن کفشم پریسا به خاله گف صبح زودبیدارشم میام ک خاله گف نخم باخودت بیار!ب فکراون روزصب افتادم ک رفتم باشگاهوعلیرضااومددنبالم.خودم نمیفهمیدم ک دارم نخ میدم!!بعدم توماشین بودیموداشتیم میرفتیم خالیناروبرسونیم ک پژمان خودش ب پری زنگ زدوگف دارم توپارک میدوم!!خیلی مشکوک بودک منم ب پری گفتم مگ باشگاه نمیره?گف چرا.اتفاقاشبام میره.نمیدونم چیشده ک رفته پارک.ب این فک کردم علیرضای جورایی داره میگ خواستگارت برام مهم نیس!شایدمث خودم.البته ک قطعا علیرضااندازه من دوسم نداره.وقتیم ک رسیدیم ی مرده روبروی خونه وایساده بودوبااخم داش نگا میکردخونه رو و ی غذامث قیمه های مادستش بود.شایدمث من وقتی ساختمون امبولانسونگامیکنم.بعدم ی ماشین شاسی بلندمشکی چسبیده ب خونمون پارک کرده بودک بایدحتمابهش میخوردیموردمیشدیم ک مشکی بودنش منویادتیپ مشکیم ک داشتم مینداختوچسبیدنش منویاداونباری مینداخت ک علیرضا باماشین شاسی بلندرف توساختمونه. حالازوری میخواس ی کاری کنه ک بله روبگیره!الان من موندم بین حرفای اقای درویش پناه ودختربازیاش با دوس داشتنش ولی ب نظرم اکثراونایی ک باعشقشون ازدواج میکنن خوشبخت نیستن.حالاعلیرضابازبرای فامیل میشه مظلوم قصه!مامانم توراه برگشت بهم گف ازقصدگفته ک اون ماجرای کتک کاریم یادشون بره وبرم بالا.نگران اینم هستم ک بعدازدواجمم شوهرم از علیرضاخط بگیره.راستش امشب گریه کردم

برچسب: نویسنده: ایلیا کاظمی تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 21:02

صفحه بندی